آمريكا ، تمرين شكست خوردن

ذهنيت آمريكايي امروز درگير انواعي از مشكلات و دشواري هاست. اين ذهنيت يا آنچه غربي ها خود آن را «نقطه ديد» (Point of view)- منظري يا چارچوبي كه يك فرد يا يك سيستم از آن به موضوعات دور و بر خود مي نگرد و داده هاي محيطي را با استفاده از پيش فرض هاي آن تحليل و پردازش مي نمايد- امروز تا حدود زيادي بيمار است. ايالات متحده نمي تواند دنياي پيرامون را درست و آنچنانكه به واقع هست ببيند و چون نمي تواند درست ببيند، داده هاي دقيقي از آن استخراج نمي كند و چون داده هاي دقيقي در اختيار ندارد و آنها را به روش كارآمدي هم پردازش نمي كند، تحليل هايي آكنده از سوء تفاهم و از چرايي و چگونگي وقوع رويدادها و شكل گيري فرايندها عرضه مي كند و نهايتاً همين تحليل هاي عميقاً نادرست و انحرافي را مبناي اتخاذ تصميم هاي بسيار بزرگ قرار مي دهد. البته طبيعي است تصميمي كه فرايند شكل گيري آن چنين مملو از ناداني و ناتواني ذهني بر هم انباشته باشد، هرگز اصولي و دقيق از كار درنخواهد آمد و خيلي زود پس از اجرا شدن به دردسري چنان بزرگ تبديل مي شود كه متوليانش آرزو مي كنند اي كاش هرگز خود را به ورطه آن در نينداخته بودند.
طرح خاورميانه بزرگ و ايده هاي پشتيبان آن از جديدترين و در عين حال عبرت آموزترين محصولات ذهنيت عليل آمريكايي در تحليل امور منطقه اي و جهاني است. اين طرح از روز اول بر مباني و مفاهيمي نادرست و روش هايي ناكارآمد استوار شده بود. آمريكايي ها نه هيچ برآورد دقيقي از توان و ظرفيت نيرويي و عملياتي خود (سخت افزاري و نرم افزاري) براي ورود به عرصه خطير و پرچالشي چون تغيير شكل ژئوپلتيكي و ژئواستراتژيكي خاورميانه داشتند و نه از سوي مقابل هيچ وقت تلاش كردند محيطي را كه اين طرح بايد در آن پياده شود يعني منطقه خاورميانه به دور از خيالبافي و به نحو واقعگرايانه بشناسند. آنچه امروز اين طرح را كاملاً به شكست كشانده دقيقاً همين اشتباهات محاسباتي در مطالعه محيط خاورميانه است. طراحان و برنامه ريزان آمريكايي هرگز نتوانستند نيروهاي واقعي فعال در منطقه را كه اغلب بسيار نيرومند ولي زيرزميني بودند شناسايي و براي زماني كه اين نيروها آزاد شده و شروع به فعاليت و اثرگذاري كرده باشند، برنامه ريزي كنند. امروز اين نيروها و در رأس همه آنها اسلام انقلابي الگو گرفته از مدل ايران، آزاد شده اند و در حال شكل دهي به نظمي جديد در اين منطقه اند بي آنكه آمريكا حتي شناخت درستي از ماهيت و ظرفيت هاي اين نظم و نيروهاي به وجود آورنده آن داشته باشد چه رسد به اينكه درصدد مقابله با آن برآيد.
اين همه سوءتفاهم و اشتباه محاسباتي ناشي از چيست؟ بزرگترين علت را بايد در آن بيماري- يا بيماري هايي- جست وجو كرد كه ذهن محاسبه كننده را به انحطاط و گمراهي كشانده است. اين «علت»ها بي شمار و از انواع گوناگونند. بعضي از آنها كشف و درباره آنها بحث شده اما بعضي ديگر همچنان پنهان خواهد ماند و سال ها زمان بايد بگذرد و آمريكايي ها گزاف ترين هزينه ها را بايد بپردازند تا بالاخره آن بيماري ها هم كشف و براي حلشان چاره اي انديشيده شود.
يكي از مهم ترين بيماري هاي ذهنيت آمريكايي كه البته استثنائاً نه تنها ناشناخته نيست بلكه آمريكايي ها به شيوه اي بسيار جالب در حال رهاندن گريبان خود از چنگال آن هستند، بيماري يا عادت «خود برتربيني مطلق» يا همان عادت هميشه پيروز بودن است.
بيش از 60سال، زندگي در يك دنياي بدون معارض، دنيايي كه در آن آمريكا عادت كرده است هميشه حرف خود را به كرسي بنشاند و جريان امور را به سمت دلخواه خود هدايت كند، آرام آرام اين ذهنيت را در آمريكايي ها به وجود آورده كه اوضاع و احوال همواره نهايتاً بايد چنان باشد كه آنها مي خواهند و مي پسندند.
اين خوي متكبرانه را البته چند حادثه مهم از جمله پيروزي انقلاب اسلامي در ايران ظرف دهه هاي اخير به چالش كشيده و حتي رسوا كرده است. اما به نظر مي رسد اخيراً و تحت تاثير تحولات پرشتاب و بسيار معنادار خاورميانه آمريكايي ها خودشان هم به اين نتيجه رسيده اند كه بايد اين عادت راترك كنند و ديگر آن زمان كه ايالات متحده بتواند همه امور را به نحو دلخواه خود شكل دهد به سر آمده است. ما اكنون نشانه هاي روشني از تلاش براي تغيير اين ذهنيت توسط خود آمريكايي ها در دست داريم؛ گويي ايالات متحده در حال تمرين دادن خود است به اينكه نه فقط هميشه نمي تواند پيروز باشد، بلكه شكست لااقل در منطقه خاورميانه تقدير محتوم آن است. آنچه مي ماند فقط اين است كه راهي بيابند تا آبروريزي و بي حيثيتي ناشي از اين شكست هاي بزرگ به حداقل ممكن كاهش پيدا كند.
مرور بسيار اجمالي دو نمونه موضوع را روشن تر خواهد كرد. نمونه اول؛ آمريكايي ها صحنه عراق را باخته اند. يكي از راديكال ترين مخالفان ايالات متحده امروز نخست وزير عراق است و بزرگترين رقيب منطقه اي آمريكا يعني ايران، موثرترين بازيگر تحولات عراق. افكار عمومي و مردم عراق هم حالا كه دولت منتخب خويش را بر سر كار مي بينند، بسيار بيش از گذشته در آمريكايي ها به چشم مزاحماني كه هرچه زودتر بايد جل و پلاس خود را جمع كنند و بروند، مي نگرند. آمريكايي ها اين وضع را به خوبي فهميده اند و تاكتيكي هم كه در مقابل در پيش گرفته اند جز اين نيست كه با شلوغكاري رسانه اي و زبان بازي ديپلماتيك آبروريزي ناشي از آن را به حداقل ممكن تقليل دهند. آمريكايي ها مي دانند حضور جواد مالكي در پست نخست وزيري عراق همانقدر نمايانگر شكست آنهاست كه نخست وزيري ابراهيم جعفري. اما اكنون دوره افتاده اند و مي گويند ما نخواستيم جعفري نخست وزير عراق باشد و نشد! اما نمي گويند اين جواد مالكي كه اكنون به جاي جعفري نشسته در ضد آمريكايي بودن بالاتر از جعفري نباشد چيزي هم كم از او ندارد. آمريكا درواقع شكست خورده، اما قصه را چنان جلوه مي دهد كه گويي همان شده كه او مي خواسته است.
نمونه دوم؛ به پرونده هسته اي ايران نگاه كنيد. همه آنچه آمريكايي ها و ديگر متحدانشان امروز از ايران مي خواهند يك تعليق-ولو بسيار كوتاه مدت- يا به قول خودشان يك «مكث» است. آمريكا شكست خود در جلوگيري از تبديل شدن ايران به يك قدرت هسته اي را پذيرفته و اكنون فقط در پي آن است كه با گرفتن يك تعليق كوچك از ايران فكري به حال آبروي برباد رفته خود بكند. اگر ايران ولو در حد چند روز غني سازي خود را به حال تعليق درآورد- كه درنخواهد آورد و نبايد در بياورد- آن وقت آمريكايي ها در بوق خواهند كرد كه ما از ايران تعليق مي خواستيم و همان هم شد! اما نمي گويند كه نتيجه اين كش و قوس پذيرش حق غني سازي در خاك ايران و كوتاه آمدن آشكار غربي ها طي يك معامله با حداقل آبروريزي خواهد بود.
اين وضع بدي نيست. ما بايد به آمريكايي ها كمك كنيم ذهنيت بيمار خود را درمان كنند. اين وظيفه اخلاقي و انساني ماست. آمريكايي ها از اين به بعد خيلي چيزها را بايد تحمل و زندگي با آن را تمرين كنند. يك دولت شيعه اصولگرا در عراق، يك ايران هسته اي، نفت گران، حماس قدرتمند و...
مهدي محمدي

/ 0 نظر / 5 بازدید