شب هاي شانزليزه

احتمالا فيلم كمدي «دوش فنگ» اثر چارلي چاپلين درباره جنگ جهاني را ديده باشيد، آنجا كه او در حصار توهم خويش گرفتار آمده و در حالي كه سال ها از پايان جنگ سپري شده، فكر مي كند جنگ ادامه دارد. چاپلين با همان تيپ لوده به اضافه شمايل نظامي مضحك تر، كشيك مي دهد، گارد نظامي مي گيرد و مشغول خوردن كنسرو هاي بادكرده اي است كه به خيال خود اندوخته است.
در گذشته و در توهم ماندگي، البته واقعيتي است در زندگي انساني، اگرچه چاپلين آن را به طنز كشيده باشد. چند سال پيش روستايي پشت كوه ها مانده كشف شد كه سكنه آن تصور مي كردند هنوز روزگار قاجاريه است و هنوز احمدشاه حكومت مي كند.
اگر بر آنها نشود عيب گرفت كه در پشت كوه ها مانده و ذهنشان در همان عصر قفل و كليد شده است، اما عيب خواهد بود كه جماعتي دعواي تجدد، عصري گري و روشنفكري داشته باشند و دم از اراده و اختيار و آزادي- در حدي افراطي- بزنند ولي تمام زمام خويش به مشهورات عوامانه حاكم در دنيا بسپارند و نتوانند بفهمند زير پوست دنياي مدرنيته و بلوك ليبرال- دموكراسي و ليبرال- سرمايه داري چه جنبش نارضايتي و عصيان بزرگي در حركت است.
عقب ماندهي ذهني اين گروه، نه ژنتيكي است و نه جغرافيايي (حاصل از پشت كوه ماندن و از وسايل ارتباطي بي بهره بودن). آنها در مركز انفجار اطلاعات و در عصر ماهواره و اينترنت نمي بينند و نمي شنوند. آنها اگرچه «عقلانيت انتقادي» را بنياد روشنفكري خويش بنامند و به خيال خويش بر همين مبنا مو را از ماست بيرون بكشند اما مجنوني را مي مانند كه صد دل شيفته ليلي سيه رو و زشت تركيب شده اند و ديگر نه مي بينند و نه مي شنوند و شايد برخي از آنان كاسب كاراني هستند كه اين سيماي زشت را مي بينند اما طمع جاه و مال از ليلاي غرب دارند.
در دهه اي كه گذشت و طيف مذكور نام دوره «گذار» از جمهوري اسلامي به جمهوري سكولار و از دينداري به سكولاريسم و ليبراليسم و كاپيتاليسم بر آن نهادند، از زواياي گوناگون اما هم پوشان اقتصادي، فرهنگي و سياسي، تلاش هاي پروژه اي و ائتلاف گونه اي به دست همين طيف مدعي روشنفكري و سياستمداران همسو صورت گرفت تا بلكه بتوانند ايران رسيده به عقلانيت انتقادي و اسلامي، و رسته از جبريت تجدد به مفهوم وسترنيزاسيون (غربي سازي) را دوباره به سينه مام غرب انس دهند و به همان عالم عقب ماندگي ذهني و به تبع آن وابستگي عاطفي برگردانند اما سرانجام در سونامي انتخابات خردادماه و تيرماه 84 همه اوهام عنكبوتي خويش را دستخوش طوفان به هم پيوستگي نخبگان و افكار عمومي وارسته از چنان قيدهايي يافتند و پس از آن بود كه كينه كشي و انتقام جويي از دولت برآمده از آراي مردم با انبوهي از سرزنش ها، شايعه سازي و ترور شخصيت ها، يأس آفريني ها و كارشكني ها مواجه شد.
با اين طايفه كم شمار اما دوپينگ كرده از حمايت اجنبي كه مي كوشند روشنفكري و اصلاح طلبي و مردم سالاري را هم به نام خويش مصادره كنند، با چه زباني بايد سخن گفت؟ آيا بايد در مجادلاتي كم عمق و پر دروغ كه برمي انگيزند، متوقف ماند و پاسخ گفت يا سراغ جد و آباي فكري شان را در آن سوي ينگه دنيا گرفت و به لحاظ منطقي محبوب هاي ايدئولوژيكشان را در پيوند با واقعيت هاي روزگار به رخ كشيد. بايد از بن دندان باور كرد كه زدن تازيانه انتقاد و اعتراض به آشفتگي ها و زشتي هاي جهان ليبرال، تا عمق جان اين جماعت اثر مي كند و هيچ پاسخي درخورتر و شايسته تر از اين نيست، چرا كه آنها را به قول ژان پل سارتر منتقد فرانسوي -در مقدمه اي كه بر كتاب مغضوبين روي زمين فرانتس فانون الجزايري نوشت- چند روزي در آمستردام و لندن و نروژ و بلژيك و پاريس چرخانده و متحول كرده و به كشورهاي مورد ستم شان برگردانده اند تا... «روشنفكرهايي كه درست كرده بوديم، فرستاديم به كشورهايشان. بعد، از آمستردام، از بلژيك و از پاريس فرياد مي زديم برادري، انسانيت، بعد مي ديديم پژواك صوت ما از نقاط دوردست آفريقا، خاور نزديك و خاور دور و شمال آفريقا از دهان همين روشنفكرها -عين سوراخ آب حوض- پس مي آيد. هر وقت ساكت مي شديم آن سوراخ هاي آب انبار هم ساكت بودند، هر وقت حرف مي زديم، انعكاس وفادارانه و درست صوت خودمان را از حلقوم هايي كه ساخته بوديم مي شنيديم. مطمئن شده بوديم كه آنها هرگز كوچك ترين حرفي براي زدن به جز آنچه در دهانشان مي گذاشتيم، ندارند بلكه حتي حق حرف زدن را از مردم خودشان گرفته اند».
جماعتي كه از كوچك ترين حادثه ناخوشايند طبيعي يا ورزشي و هنري و اجتماعي براي تخطئه ايران و ايراني دريغ نمي كنند و در بوق مي دمند اين روزها گويي كه در سايت ها و روزنامه ها و راديوها و تلويزيون هايشان گرد مرگ پاشيده باشند، لام تا كام درباره بحران سياسي- اجتماعي فرانسه و شعله كشيدن آن به ديگر كشورهاي اروپايي نظير بلژيك و هلند و سوئيس و آلمان و يونان سخن نمي گويند و گويي كه مصيبتي ناموسي و حيثيتي برايشان رخ داده، به كتمان و سانسور روي آورده اند، حال آن كه اتفاق ماه ميلادي اخير در اروپا و چند ماه پيش در آمريكا تمام دعاوي طايفه روشنفكري «غرب زده» و «با غرب بسته» را به چالش گرفته است.
اين روزها عيار شعارهاي برابري، برادري و آزادي انقلاب 1789 فرانسه در عصيان بينوايان لگدمال شده، به محك كشيده مي شود و برخي مطبوعات فرانسه آشكارا از «شكست جمهوري پنجم» سخن مي گويند. آيا از دل جمهوري فرانسه بناپارتيسم ديگري در راه است كه حكومت نظامي و منع آمد و شد با حضور 12 هزار نيروي ويژه پليس در 30 شهر و 300 منطقه آشوب زده برقرار كرده و 2440 نفر را روانه زندان ها و بازداشتگاه ها نموده اند؟ در فرانسه چه خبر است كه در كمتر از 20 روز، حدود 10 هزار خودرو توسط شهروندان زاده شده در اين كشور به آتش كشيده مي شود و دولت به قانون وضعيت فوق العاده سال 1955 (50 سال پيش) كه در زمان جنگ هاي استقلال طلبانه الجزاير و براي سركوب مبارزات استقلال طلبانه وضع شد، روي مي آورند؟! آيا نيكلا ساركوزي وزير كشور كه فرزند پناهنده اي مجاري تبار است، همان «بازرس ژاور» بد عنق و لجباز «بينوايان ويكتور هوگو» نيست كه ژان وال ژان هاي تبعيض زده، محروم و فراموش شده را اوباش مي خواند و مي گويد «آنها را از روي زمين محو خواهيم كرد»؟! مهد حقوق بشر و اين نگاه فاشيستي به انسان؟ در برابر اين سخنان بايد به مردم عاصي حق داد كه آقاي ساركوزي را شب هنگام در حين بازديد از نيروهاي امنيتي در مركز شهر پاريس هو كنند؛ اينجا پاريس است، خيابان معروف شانزليزه.
حالا ديگر سخن از «آزادي» نيست، طرف سركوب هم روژه گارودي و روبرت فوريسون يا فلان دختر دانش آموز و معلم محجبه فرانسوي نيست. اينك عدالت مثله، بر صليب ليبراليسم خودنمايي مي كند؛ گويي همان ماجراي تلخ «ژاندارك» است.
همين ديروز خوزه مانوئل باروسو رئيس كميسيون اروپايي گفته كه معترضان فكر مي كنند حذف شده اند. همين ايام اخير بود كه نشريه فرانسوي ژورنال دويمانش نتايج يك نظرسنجي را منتشر كرد كه در آن آمده است «71 درصد فرانسوي ها شيراك را براي حل مشكلات اجتماعي كه باعث به وجود آمدن آشوب هاي اخير شده ناتوان مي دانند».
و باز، همين پريروز بود كه خبرگزاري فرانسه در گزارشي اذعان كرد «اتفاقات بهت انگيز و حيرت آور اخير كه در فهم كسي نمي گنجد باعث شده تا از وجود انتفاضه در حومه پاريس سخن به ميان آيد. چهره افتخارآفرين ما در كشورهايي چون ژاپن و روسيه مخدوش شده است. ژاپني هاي ديرباور متقاعد شده اند كه فرانسه از كليشه هاي هميشگي جلوه و مد و هنر دور شده است. ميو ايشيكاوا مدير يك مهدكودك در توكيو مي گويد اگر گزارش هايي كه از تلويزيون پخش شد، نمي ديدم و روزنامه ها را نمي خواندم هرگز اين مسائل را باور نمي كردم.»
جماعت خواب زده هضم كنند يا ترش كنند، فرقي در اصل ماجرايي كه حالا نشريه معتبر لوموند ديپلماتيك روايت مي كند، نخواهد كرد: «آيا آن چنان كه رسانه ها مي گويند جمهوري در فرانسه در بند گرفتار آمده است؟ يا اين همه واكنشي است نااميدانه و سردرگم در مقابل خشونت اقتصادي كه نئوليبراليسم كوروكر در جامعه تزريق مي كند؟... با وجود تروريسم موجود، خشونت سياسي هرگز در دنيا مثل امروز ضعيف نبوده است. گويي دوران مبارزه مسلحانه به سر آمده است اما آيا اشكال ديگر خشونت هم محو شده است؟ خير، بديهي است كه نه. خشونت اقتصادي توسط جهاني شدن ليبراليستي اقتصاد و استيلاي قدرت هاي سيطره جو اعمال مي شود. نابرابري هاي اجتماعي چنان ابعاد بي سابقه اي پيدا كرده كه تحمل ناپذير است. نيمي از بشريت در فقر و يك سوم آنها زير خط فقر زندگي مي كنند. اين ميلياردها نفرين شده كره خاكي از لحاظ سياسي آرام هستند اما آيا اين وضعيت دوام مي آورد؟ احتمال آن كم است. بي شك، به علت استيصال ماركسيسم به مثابه موتور بين المللي مبارزه، جهان به نوعي در حالت گذار به سر مي برد. خشونت فقرا به شيوه ابتدايي نافرماني مدني مانند جنايت، ناامني و بزهكاري نه تنها در فرانسه بلكه در همه جاي دنيا بروز مي كند و اين همه، مشخصات يك جنگ اجتماعي تمام عيار است... در جنوب و شمال كره خاكي، رشد بزهكاري و جنايت از علائم قيام فقرا عليه بي عدالتي در جهان است. هنوز نمي توان از خشونت سياسي سخن راند اما همه متوجه هستند كه اين مسئله موقتا به حالت تعليق درآمده است. اما براي چه مدت؟ كسي نمي داند».
طبلي كه در شهرك كليشي سوبوا در حاشيه پاريس نواخته شد آنقدر طنين داشت كه حتي لس آنجلس را در آن سوي آتلانتيك و در عمق خاك آمريكا بلرزاند. خبرگزاري فرانسه روز يكشنبه طي گزارشي در اين باره خاطرنشان مي كند: «انفجار خشونت ها در فرانسه موجب بروز اين نگراني شده كه لس آنجلس آمريكا هم پس از شورش هاي سال 1992 ميلادي بارديگر دستخوش آشوب شود. بسياري از تنش هاي اجتماعي، اقتصادي و نژادي كه باعث بروز وخيم ترين شورش ها در تاريخ آمريكا در لس آنجلس شد، همچنان ادامه دارد و به قوت خود باقي است و سرخوردگي، خشم و نارضايتي و ظهور باندهاي خياباني منتظر يك جرقه است. «پيتر درير» استاد علوم سياسي «اكسيدنتال كالج» در لس آنجلس معتقد است تمامي سرخوردگي هاي اجتماعي و سياسي موجود، فتيله هايي براي ناآرامي است كه مي تواند با يك بدرفتاري پليس مثل سال 1992 كه 4 پليس، يك موتورسوار سياه پوست را مورد ضرب و شتم قرار دادند و منجر به زخمي شدن 55 نفر در آشوب هاي بعدي شد، مشتعل و به شورش منجر شود. درحالي كه خودروها در خيابان هاي فرانسه در حال سوختن است، ما در آمريكا هر روز شورش هاي بي سر و صدايي را مانند خودكشي، تشكيل باندها، مي خوارگي، مواد مخدر و ساير رفتارهاي خودويرانگر، تجربه مي كنيم... وضعيت فعلي ريشه در فقر و محروميت از حقوق مدني و نژادپرستي دارد و مي تواند مانند فرانسه به وضعيتي بحراني برسد».
ذهن هاي عقب مانده و در تاريخ درجا زده، مي خواستند كشور و ملت ايران را به كدام قبله مسخ شده رهنمون شوند؟ چگونه جرئت كردند به نام توسعه و تجدد، عدالت و خدمتگزاري را به استهزا بگيرند و آشكارا بگويند اصل بر توسعه و طبقاتي شدن جامعه است و در حاشيه آن اگر جايي باقي ماند، مي توان به مصيبت ديدگان از توسعه كذايي صدقه داد. چگونه جرئت كردند صريح بگويند كه «طبقاتي شدن، لازمه توسعه و نوسازي است»؟! اينك جا دارد كه اگر در برخي دانشگاه هاي ما و در تدريس موضوع «توسعه و نوسازي سياسي»، فرانسه و آمريكا را نمونه مثالي معرفي مي كردند، پيكر نيمه جان ليبرال دموكراسي را تشريح كنند كه چرا در دل اين جنازه خوش نما و خوش هيكل، اين همه غده متعفن انباشته شده است.
كاش مي شد دست جماعت غافل را اين شب ها گرفت و در خيابان شانزليزه پاريس قدم زد. اگرچه طايفه لجوج و سرسپرده از اين طيف، تا عمق جان خويش درك مي كنند كه در يوتوپيا و مدينه فاضله شان درغرب چه بلبشويي است.

/ 0 نظر / 6 بازدید