سیاست دینی
ترسي كه ريخت

هزاره دوم ميلادي رو به پايان بود. آمريكا و اعضاي ناتو مشتركاً توانسته بودند رقيب قدرتمند ديرين خود را در بلوك شرق كه 70 سال آزارشان داده بود، طي پروژه اي مشترك از هم بپاشانند و به چند كشور كوچك تجزيه كنند. به اعتراف «استراوب تالبوت» كه مدتي مدير دفتر مطبوعاتي مجله تايم در مسكو بود و بعدها معاون وزارت خارجه آمريكا شد «نقش ها بين كاركنان دفتر رياست جمهوري آمريكا تقسيم شده بود. عده اي با گورباچف و برخي ديگر با يلتسين در تماس مداوم بودند. به گورباچف اطمينان مي دادند كه در نهايت، غرب طرف او را خواهد گرفت و همزمان يلتسين را تشويق مي كردند كه اگر او بر ضعف هاي ساختاري جماهير شوروي تأكيد كند غرب از او حمايت خواهد كرد... اكثر كشورهاي عضو ناتو درباره فروپاشي شوروي با آمريكا همراه و هم عقيده بودند».
بلوك غرب از آن پس خود را بلامنازع يافت و آمريكا، مغرور از پيروزي بزرگ در به زمين افكندن رقيب 70 ساله، دنيا را در نظم جديدي كه تعريف كرد، دهكده اي كوچك و خود را كدخداي آن يافت. پس، خيز بزرگ را در آغاز هزاره سوم ميلادي برداشت؛ روز 11 سپتامبر 2001 .
آن روز صبح چندين دوربين از زواياي گوناگون و از سر تصادف! آماده بودند تا تصوير بي نظير اصابت چندين فروند هواپيماي غول پيكر را به برج هاي دوقلوي مركز تجارت جهاني در نيويورك رصد كنند و دنيا را براي تاخت بزرگ به خاورميانه اسلامي كه هم بوي نفتش جهانخواران را مست مي كرد و هم جنبش اسلامي فزاينده اش مستكبران را نگران، آماده سازند. آن روز در يك اتفاق تصادفي ديگر، چند هزار كارمند يهودي مركز تجارت جهاني مرخصي گرفتند و در محل كار خود حاضر نشدند تا از جهنم جان به دربرده باشند، كه اين گونه از آنها خواسته شده بود. هواپيماها با دقت و تبحر تمام به برج ها اصابت كردند و خبرگي طراحان حادثه را- فراتر از متهمان افغاني و طالباني پرونده -به رخ كشيدند آن هم در ساعتي كه آسمان براي چنان فاجعه اي قرق و خلوت شده و سيستم دفاعي آمريكا مطلقاً تعطيل شده بود. اما همزمان در واشنگتن اتفاق جالبتري افتاد. هيچ دوربيني -حتي امنيتي- ساختمان وزارت دفاع آمريكا (پنتاگون) را رصد نكرد تا ادعاي اصابت هواپيما به اين ساختمان را مستند سازد. در تصاوير، تنها حاشيه اي از ديوار آسيب ديده پنتاگون نشان داده شد كه به تصريح كارشناسان، مطلقاً به اثر اصابت هواپيما نمي ماند. تصادفاً ساختمان وزارت دفاع هيچ آسيبي نديده بود و شبح هواپيماي خيالي برخلاف برج هاي تجارت جهاني نيويورك، فقط نسيمي به جانب ساختمان پنتاگون وزانده بود تا آسيبي در پي نداشته باشد. اخبار مربوط به حضور بي دردسر گروه هاي خبره تروريستي سازمان موساد در اين دو شهر و متعاقب آن نشست مشاوران مشترك نخست وزير رژيم صهيونيستي با مقامات نومحافظه كار كاخ سفيد و پنتاگون نظير ولفويتز، هيث، رامسفيلد، ديك چني و بوش را هم به اتفاقات قبلي ضميمه كنيد تا از پس گردوخاك آن انفجارها بتوانيم گوشه هايي از ناگفته هاي پروژه 11 سپتامبر را بفهميم.
به هر صورت كه پشت پرده ماجراي 11 سپتامبر را ببينيم، در فهم اصل ماجراهاي 3 سال گذشته تا به امروز كه سالگرد آن حادثه است خيلي تفاوت نمي كند؛ آمريكا و غرب هزاره سوم را با غرور تمام و در عين حال هراس مطلق آغاز كرده بودند، هراس از زلزله بزرگي كه در خاورميانه در حال تكوين بود و امواج آن با شدت تمام از كشوري به كشور ديگر سرايت مي كرد. بلوك غرب درست آن هنگام كه پروژه فروپاشي شوروي را تهيه و بتدريج عملياتي مي كرد، با شوك انقلاب ايران و نهضت جهاني اسلام مواجه شد، در حالي كه تصور مي كرد در پي چند دهه مطالعات آكادميك و استراتژيك در حوزه «انقلاب» و «جنبش هاي سياسي» و با تضعيف و سرنگوني ابرقدرت شوروي كه پشتوانه و جرئت بسياري از انقلاب ها مي نمود، توانسته است گرد مرگ و ترس و بي ارادگي را در مستعمرات ديرين بپاشد. در واقع آنها تصور مي كردند با اين مطالعات استراتژيك گسترده و عملياتي كردن آن توانسته اند بمب انقلاب را در جاي جاي عالم خنثي كنند اگرچه عقبه ها و زرادخانه هاي بزرگ نارضايتي وجود داشته باشد.
روشن تر بگوييم. طي 50 ساله پاياني قرن بيستم، كشورهاي عرب مسلمان (سوريه، مصر، اردن و لبنان) در هيچ جنگي با اسرائيل و عقبه انگليسي- آمريكايي آن وارد نشدند مگر آنكه با خفت تمام شكست خوردند و بر حجم اشغال فلسطين و حتي بخشي از سرزمين اين كشورها افزوده شد. دوم اينكه طي دو سده گذشته ملت ايران در هيچ جنگي با انگليسي ها، آمريكايي ها و روس ها وارد نشدند جز اينكه خاكشان اشغال شد و بخشي از سرزمينشان به ايلغار رفت. آذربايجان، گرجستان، ارمنستان، افغانستان و بحرين حاصل آن منازعات بودند و سوم اينكه، ملت ايران طي سده گذشته در هيچ نهضتي عليه حكومت هاي مستبد وابسته به بيگانه وارد نشد، مگر آن كه شكست خورد و مطلقاً روحيه خود را باخت. نمونه آن را مي توان در نهضت عدالتخواهي (مشروطيت)، چند قيام در عصر رضاخاني و نهضت ملي شدن نفت ديد كه هر يك از اين قيام ها چند ماه تا حداكثر 2 يا 3 سال بيشتر دوام نياورد.
به عبارت ديگر ملت هاي منطقه از جمله ملت ايران طي دهه ها دچار اين توهم آزاردهنده شده بودند كه بايد تو سري خور شوند و گويي دست تقدير بر آن است كه آنها محتوم و محكوم به استعمار و استثمار و شكست باشند. اين فضاي قضا و قدري كه توسط ماشين تبليغاتي غرب هم تدارك و تحميل شد، همان خنثي كننده اصلي نهضت ها و انقلاب ها در خاورميانه اسلامي و نيز در جهان مستضعف بود اما وقوع و دوام انقلاب اسلامي، دفاع مقدس 8 ساله ملت ايران در جنگ تحميلي كه بدون دادن كوچكترين امتيازي انجام گرفت و موفقيتي بزرگ در مقابل همداستاني قدرت هاي بزرگ بود و سرانجام شكست بي سابقه صهيونيست ها در جنوب لبنان از حزب الله كه تعبير به خفت و خواري در رسانه هاي صهيونيستي و اروپايي شد، آن فضاي تيره و يأس آلود «جبريت شكست» و «ضرورت محافظه كاري و تسليم» را به هم ريخت.
قشون كشي آمريكا به افغانستان و عراق و تهديد كشورهاي همسايه درست با اين محاسبه انجام گرفت كه آن رعب فلج كننده سابق را به منطقه بازگرداند، البته در قبال ايران به صورت مضاعف، هم پروژه فروپاشي به سبك شوروي، هم تحريم و هم جنجال بر سر پرونده اتمي در دستور كار قرار گرفت تا مگر كانون زلزله در حوزه ثبات و امنيت طراحان نظم جهاني مهار شود. فشار يكي دو سال اخير، بي ترديد، حلقه اي از حلقه هاي سناريويي است كه با انفجار 11 سپتامبر كليد زده شد و بوش از آن به عنوان «فرصت» و «آغاز جنگ صليبي» ياد كرد.
امروز بولتون معاون وزارت خارجه آمريكا به وضوح مي گويد كه هدف كاخ سفيد كشاندن پرونده ايران به شوراي امنيت نيست بلكه مقصود، فشار به مردم ايران براي ايجاد تحول سياسي است و همزمان روزنامه لس آنجلس تايمز تأكيد مي ورزد كه آمريكا بايد با جمهوري اسلامي درگير شود و نه صرفاً مسائل اتمي وگرنه اگر جمهوري اسلامي را بتوان ساقط كرد، مي توان سلاح اتمي هم به اين كشور برد! در اين ميان حتي محافل غربي بر انزواي آمريكا در پي سياست فشار عليه ايران تأكيد مي كنند و روزنامه اي مثل گاردين تأكيد مي ورزد كه با وضعيت فعلي بعيد است جمهوري اسلامي تسليم فشارها شود. علت روشن است. قدرت ها، مطالبات ديگري دارند كه حديقف ندارد: تن دادن ملت ايران و ساير ملت هاي مستقل به افكندن زنجير بردگي بر گردن و دست و پاي خويش و فراهم كردن فضاي جولان صهيونيسم بين الملل. و به همين دليل است كه مشاهده مي شود چند ماه پس از سخنان نخست وزير انگليس مبني بر اينكه «ما بخاطر اسرائيل نمي گذاريم ايران به فناوري اتمي دست يابد»، وزير خارجه آلمان دم تكان مي دهد و مي گويد: «ما در قبال اسرائيل مسئوليت تاريخي داريم و همين مي تواند دليل كافي براي نگراني از برنامه هاي هسته اي ايران باشد».
از اين زاويه نگاه به نظر مي رسد چالش هاي موجود را با هم در ارتباط با هم و در يك كل به هم پيوسته ديد و در مواجهه با آنها، ارزيابي و واكنشي فراگير و همه جانبه داشت و در عين حال از نقاط قدرت خويش غفلت نورزيد.
¤ ¤ ¤
امروز در سومين سالگرد حادثه 11 سپتامبر كه بهانه عمليات وسيع تلافي جويانه به خاورميانه شد، كالين پاول وزير خارجه آمريكا با اشاره به وخامت اوضاع در فلسطين اشغالي مي گويد: «حملات تلافي جويانه راهي براي حل مشكلاتي كه ما در خاورميانه با آن دست به گريبان هستيم، نيست». آيا همين يك جمله كافي نيست تا ايمان داشته باشيم به اين حقيقت كه چاشني انقلاب ها در خاورميانه اسلامي عمل كرده و كار مهار آن از دست قدرت ها دررفته است؟

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳ - جواد مالداران