سیاست دینی
كالبد شكافي يك مرده

چند روز پس از آنكه رئيس سابق هيئت مديره شركت نفتي پتروپارس اعلام كرد «اصلاحات نفس هاي آخر را مي كشد»، استراتژيست ديگر افراطيون ضمن طرح پرسش «چه بايد كرد» كه نام آن را «سؤال لعنتي» گذاشت، اعلام كرد «اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات». چرا بايد اصلاحات مرده باشد؟ اينكه مرده، كيست يا چيست؟ آيا مرده زنده مي شود يا صرفاً نوعي سفسطه يا سهو بيان است.
آنچه به نام اصلاحات شد قطعاً با آنچه بايد، تفاوت بنيادين دارد. به تعبيري آنچه كردند خود، ضداصلاحات بود و مرد. از مرده متعفن هم بايد پرهيز و آن را چال كرد. تكرار همان رفتارها و شيوه ها، قطعاً جواب نخواهد داد همچنان كه از مرده كاري بر نيايد جز اينكه اصرار بر نگاه داشتن آن، محيط زيست را آلوده و متعفن مي كند. به زعم نگارنده مردم در انتخابات شوراها آن كالبد متعفن را چال كردند اگر چه گروهي از مدعيان نخبگي هنوز بر اين پندار باقي اند كه اين كالبد را بايد برگرده مردم بست تا جبر اصلاحات كذايي را با خويش و در جاي جاي زندگي خويش يدك بكشند.
اين مدل از اصلاحات را چگونه بايد تعريف كرد؟ اصلاحات از يك طرف ايجاد ]...[ يا به تعبيري «رازورزي» و ايجاد هيجان و كنجكاوي درباره رازهاي مگو بود و از جانب ديگر ادعاي رازگشايي و نورتاباندن به تاريكخانه و افشاگري هاي كذايي. بارها شنيديم كه سخنوران و قلمزنان و شبه استراتژيست هاي اين جريان ادعا كردند ناگفته ها را خواهند گفت و پرده ها را كنار خواهند زد. اينك آن هيجان، اشباع و حال به هم زن شده است. چرا كه تمام به اصطلاح ناگفته ها را همان ماه هاي اول گفته بودند و بعدها كه مي گفتند ناگفته ها را خواهيم گفت معلوم بود كه در چنته چيزي ندارند. حرف نويي نمانده بود. شعبده بازان و سفسطه گران كلامي، دستشان بكلي رو شده بود. به تدريج مردم عادت كردند در روالي معكوس، دنبال ناگفته ها در حيات سياسي خود آنان بگردند. ديگر مهره هايي چون اكبر گنجي جذابيت نداشتند. همچنان كه مطبوعات خود آنها هم به وي لقب استهزاآميز عاليجناب صورتي را اعطا كردند. امروز رسيده ايم به اينجا كه عليرضا علوي تبار - شبه استراتژيست جريان مذكور- كه يكي از قائلان به رازورزي و رازگشايي بود، در مراسم افطار پس از روزه سياسي (به حمايت از عبدي) اعتراف مي كند «هيچ راز و رمزي در سياست ايران وجود ندارد. امروز دوره تحليل و افشاگري نيست، زمان عمل است.»
يكي از وجوه رازورزي، سناريوي تبليغاتي «نمي گذارند كار كنيم» بود و به اعتبار آن بلوف «سنگ اندازي ها را افشا مي كنيم»، اما انتخابات شوراها در اسفندسال گذشته و آراي 2 تا 60 هزاري چهره هاي اساسي اين جريان در تهران بزرگ، رونق كاسبي غيب گوها و ميزان اعتماد مردم به رمل و اسطرلاب و جن گيري آنها را نشان داد. 9اسفند 81 «ظهور» علايم مرگ در موجودي بود كه ماه ها پيش از آن مرده بود و درست آن است كه بگوييم در بدو زايمان و تولد مرده به دنيا آمده بود. انتخابات مذكور فروپاشي دموكراتيك و آشكار شدن ورشكستگي جرياني پرمدعا بود كه ادعا مي كرد گفتماني تازه- معطوف به ليبرال دموكراسي غرب- تحفه آورده و مردم به شكلي عميق و ارگانيك پشتيبان آنند. اما مردم با بيرون كشيدن سپرده هاي خود از بانك مدعي اصلاحات، ورشكستگي رفتارهاي ضداصلاحي را اعلام كردند. گروهي معدود از مديران بانك، افلاس را پذيرفتند اما بسياري ديگر هنوز اصرار دارند از رونق امارت خويش بگويند و موضع مردم را به نفع خويش مصادره كنند و باز هم سخنگوي همان مردمي باشند كه از آنها فاصله گرفته و «اظهار» بي اعتمادي كرده اند؛ درست مانند انسان زشت صورتي كه كودكي را در آغوش گرفته بود، كودك از بدقوارگي چهره او گريه مي كرد اما او اصرار داشت قربان صدقه طفل برود و به خود بچسباند و بگويد «چرا گريه مي كني؟ نمي گذارم چيزي تو را بترساند»! كسي از آنجا مي گذشت گفت كودك را برزمين بگذار، او خود ساكت مي شود!
مرده اصلاحات را از وجه موازي ديگري هم مي توان كالبد شكافي كرد. شايد درست باشد از اين نظر، به جاي اصلاحات از تعبير «پارادوكس اصلاحات» بهره بگيريم. اصلاحات در تناقض و با تناقض زاده شد و مرد، درست مانند موجودات چند سر يا بي سر و قلب و مغز زاده مي شوند و عمر نمي كنند. دوگانگي، بي صداقتي، انحطاط و فساد چيزهايي نيست كه بتوان آنها را با اصلاحات راستين جمع كرد. نمي شود عنوان اصلاحات را در يك نظام مردم سالار داراي انتخابات يدك كشيد و در بطن آن تهديد به قهر و استعفا و خروج از حاكميت كرد. و نمي شود در بحبوحه هياهوي خروج از حاكميت دنبال روزنه بازگشت به قدرت بود.
قطعاً براي بسياري از مردم اين حالت رياكارانه، مشمئزكننده بود و براي اقليت معدود طرفداران آنها نيز جز حيرت و گيجي به همراه نداشت. اين پارادوكس البته همچنان در قبال انتخابات مجلس ادامه دارد، با اين اميد كه مظلوم نمايي هاي تكراري بتواند طرفداران آنها را بسيج كند اما حقيقت اين است كه اوج اين شيوه پرتناقض در انتخابات شوراها نتيجه عكس داد و در انتخابات مجلس هم براي طيف مذكور كه برخلاف برخي بلوف ها قطعاً دنبال حضور در انتخابات است، سرگشتگي بيشتري را به همراه خواهد داشت. آيا خود همين تناقض نيست كه مدعيان «مرگ اصلاحات» و يافتن راه كارهاي تازه، به همان شيوه هاي مرده و ناكارآمد متوسل مي شوند؟ و آيا اين، گفتمان خدمت و اصلاحات است يا گفتمان فريب مبتني بر كم شعور پنداشتن افكار عمومي؟!
تا جبهه ائتلافي اصلاحات از ده ها پارادوكسي كه گريبانگيرش شده رهايي نيابد، روند انحطاط و فروپاشي دموكراتيك شكل تصاعدي بيشتري به خود خواهد گرفت. مي گويند شوراي نگهبان بايد بيطرف باشد، آن وقت وزارتخانه متولي انتخابات با ضعف تمام مديريت و تحليل، تبديل به بازيچه و بلندگويي براي همان جريان ورشكسته شده و همزمان وزير مذكور از انتخابات به عنوان يك «پروژه ملي» ياد مي كند. قرار است حضرات براي اين پروژه ملي تمهيد مشاركت و استقبال عمومي كنند اما آشكارا با تحريف واقعيت هاي انتخابات شوراها، نااميدي باندي خويش را در كالبد افكار عمومي مي دمند و از مردم موجوداتي فروپاشيده و يأس زده كه در انتخابات شركت نخواهند جست، مي سازند. آيا اين است سند احترام به مردمي كه به نسبت انتخابات شوراها در آمريكا و انگليس (مشاركت 30درصدي)، 50درصد شركت كردند و ركورددار شركت در يك انتخابات محلي در دنيا شده اند. چرا ناكامي خود را فلاكت مردم بخوانيم؟ چرا تهي شدن اندوخته هاي رأي خويش را چماقي بر سر مردم كنيم و دورنماي روشن اصلاحات در كشور را تيره وتار و بي آينده سازيم؟
پرتبليغات ترين چهره هاي آنان در تهران، داراي پتانسيل 7/4 ميليون رأي، حداكثر چند ده هزار رأي (كمتر از يك صدم آرا) را به دست آورده اما هنوز كه هنوز است مي لافند كه اكثريت خاموش با ماست. آيا نفي قيمومت بر مردم و از طرف آنها سخن نگفتن و حرف نزدن، جزو الفباي اصلاحات كذايي نبود؟ مگر مردم برده شمايند كه اگر رأي بدهند يا دريغ كنند، به نفع خويش مصادره كنيد و همزمان چماق برسرشان بكوبيد كه چرا پرتوقع هستيد و به ما رأي نداديد و ساعتي بعد- مانند آنها كه دچار جنون ادواري اند- وجه ديگر تناقض را تكرار كنيد كه اكثريت خاموش با ما هستند و رأيشان با ما!
اصلاحات قرار بود در خدمت عامه مردم باشد، كاسبي گروهي از بازيگران سياست شد. مدعي بودند مي خواهند مخالف و معاند را تبديل به موافق كنند،به مشاركت و نشاط عمومي لطمه زدند . مردم را ستودند اما با گستاخي چشم در چشم شهروندان دوختند و صريح گفتند اقتصاد و رفاه و معيشت مردم به ما ربطي ندارد و آنها كه از اين نوع حرف ها مي زنند، حرف هاي ماركسيستي مي زنند. قرار بود طرحي نو در زندگي شهروندان بيندازند، عملاً آن شد كه مردم فهميدند بايد دل به قضا و قدر ببندند و هيچ تحولي را انتظار نكشند . گراني هاي سازمان دهي شده را به مردم تحميل كردند و با مطبوعات خويش بر حقانيت اين روند اصرار نمودند. قرار بود ايران و ايراني را زنده كنند، اما ستايش جبري و جزمي غرب را به آنجا رساندند كه نوشتند دموكراسي در عالي ترين وجوه آن فاقد انتخابات است چرا كه در انتخابات رياست جمهوري آمريكا اكثريت مردم شركت نكرده اند. در اين ستايش حتي به توالت هاي فرنگي هم دخيل بستند. يا لشگركشي مغول هاي عصرجديد به عراق و افغانستان را ستودند و جنگ مقدس دموكراسي خواندند. خود به پيشواز لشگر مهاجم رفته بودند و ادعا مي كردند مردم مأيوس دچار شكست طلبي در مقابل بيگانه شده اند! مقابل جلوه و جبروت آمريكا و انگليس كم آوردند، مردم را متهم به استيصال كردند. آنارشيسم و آشوب را سازماندهي كردند و به بن بست كه رسيدند، لاف زدند كه مردم نااميد، دچار لمپنيسم و ونداليسم شده اند و... با اين همه مردم را هنوز مي ستايند.
راستي چرا سؤال مبارك «بعد از اصلاحات كذايي، چه بايد كرد» از طرف جناب حجاريان به «سؤال لعنتي» تعبير شود؟ اصلاً چرا استراتژيست راهبردهاي نظامي (مانند فتح سنگر به سنگر) به آن درجه از استيصال و التماس افتاده كه كاسه «چه كنم چه كنم» به دست گرفته و البته هيچ پاسخي هم براي آن ندارد؟ اصلاً ادعاي اينكه اصلاحات 700 سال يا لااقل 70 سال زمان مي برد، براي اميددادن به مردم براي وفاداري به كشور و دين و نظام است يا نااميدكردن آنها؟ آيا در اين 6 ساله پرهزينه نمي شد به جاي حمايت از بساط فساد و تبعيض و محروميت، پرچم عدالت و اصلاحگري و خدمت را برپا كرد.
چه كساني روحيه خدمتگزاري و عدالت گستري را سوزاندند. قاتلان اصلاحات حقيقي بايد محاكمه شوند، آنها مي دانند حق معركه گيري دوباره ندارند. علم شنگه ها و جزع و فزع هاي بسيار اين روزها، روايت ناخواسته همين اضطراب و آشفتگي است.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢ - جواد مالداران