سیاست دینی
تا رجايي شدن

از محمدعلي رجايي رئيس جمهور مكتبي گفتن، براي عامه مردم يك حلاوت دارد و براي نخبگان و اهل نظر حلاوتي ديگر. عامه مردم، در سيماي او كه كمتر از 2ماه رئيس جمهور بود و قبل از آن، چند ماه به نخست وزيري اعتبار داد، چهره مردي از جنس خود- قانع و زحمت كش و ساده زيست- را مي بينند كه هرگز خود را مديون هيچ باند و دسته و حزبي نكرد و خواست كه وارسته بماند براي مردم. مردي كه با عملش، اسطوره اي از «دولتمرد مكتبي» ساخت و محكي براي رجال و صاحب منصبان در پيشگاه مردم شد.
او اما ويژگي برجسته ديگري هم داشت كه از هويت مكتبي اش برمي خاست و نكته سنجان را شيفته شخصيت انقلابي وي مي ساخت. رجايي، اصولگرا بود به معناي واقعي كلمه. او ملاك هاي متقن و دقيقي را با خلق پرهيزگارانه به دست آورده بود كه كمكش مي كرد تطابق يا زاويه گرفتن جريان هاي سياسي از آرمان ملت و انقلاب را با ظرافت تمام بسنجد و از بلاتكليفي مصون بماند. رجايي روزنه وسوسه و معامله را به روي جماعت منافق و مذبذب بسته بود، كه اگر چنين نكرده بود مغضوب منافقين قرار نمي گرفت و به دست آنها، پيكرش لت و پار نمي شد.
برحسب ظاهر او هم رئيس جمهوري بود مانند سلف خودش ابوالحسن بني صدر. رجايي 14ميليون رأي مردم را به دست آورد يعني 3ميليون بيشتر از بني صدر. اما چه شد كه جريان هاي نفاق آن روز توانستند با بني صدر كنار بيايند و در دفتر هماهنگي رئيس جمهور همه كاره شوند در حالي كه وقتي نوبت به رجايي رسيد، با او دشمن خوني شدند و دو ماه هم تحملش نكردند. به گمانم نامزدهاي امروز كه سوداي رياست جمهوري- ان شاءالله به قصد خدمت به ملت و كشور-در سر مي پرورانند، نيازمند تأمل در ابعاد همين پرسشند؛ تكليفشان با معركه گردانان مذبذب چيست؟
محمدعلي رجايي 24مرداد 1360 يعني دو هفته قبل از آن كه در آتش كينه و نفرت گروهك تروريستي منافقين بسوزد، سخناني گفت به غايت تيزبينانه و روشنگرانه. آن هم در مقطعي كه جريان مذكور شمشير را از رو بسته و آيت الله شهيد بهشتي را به همراه 72وزير و نماينده مجلس در انفجار مقر حزب جمهوري به شهادت رسانده بود. انصافا جرئت مي خواست چنان مردانه سخن گفتن. و رجايي چنان بود كه يك انسان مكتبي بايد.
24مرداد است و رئيس جمهور محبوب ملت در نطقي تلويزيوني از پرونده دورويي و پنهان كاري جريان منافقين مي گويد:
«سازمان مجاهدين در زندان حرفشان اين بود كه درست است كه ما شعار مبارزه با امپرياليسم مي دهيم، درست است كه با ساواك بايد جنگيد، ولي قبل از هر چيز با مسلماناني كه امام را به عنوان رهبر اين انقلاب قبول دارند، بايد با آنها جنگيد، بايد از روي جنازه آنها رد شد... حتي وقتي اجازه گرفتيم در زندان نماز جماعت بخوانيم، آنها نمازجماعت نخواندند... از زندان كه بيرون آمدند، اولين كاري كه سازمان كرد، يك پوستر چاپ كرد كه يك طرفش آرم سازمان بود و يك طرفش عكس امام... اينها به فكر بودند كه هرچه زودتر يك نبردي را با نيروهاي مؤمن واقعي شروع كنند و بنابر آنچه كه آن موقع مي گفتند، آرزوي عبور از جنازه ما را تحقق بخشند. همه ما يادمان هست كه اينها در زماني كه آيت الله طالقاني حيات داشتند، آمدند و گفتند- در آن جرياني كه پسر مرحوم طالقاني دستگير شده بود- همه نيروهاي نظامي ما در اختيار مرحوم طالقاني. اين را براي چه گفتند؟ چرا اجازه دادند كه روزنامه هاي منفور آن روز با حروف بزرگ در نيم صفحه بالايشان بنويسند كه مجاهدين خلق، همه نيروهاي نظامي اش را در اختيار مرحوم طالقاني مي گذارد، طالقاني با اين نيروها چه كاري مي خواست انجام بدهد؟... آنها مي خواستند آن روز جنگ را شروع كنند، منتها خودشان مي دانستند هيچ حيثيتي براي شروع آن جنگ ندارند، مي خواستند مرحوم طالقاني را سپر قراردهند و پشت علمي كه ايشان به خيال آنها برمي افراشت، جنگ را شروع كنند كه ديدند مرحوم طالقاني آن روز رفت خدمت امام، حرفي زد كه اگر بين مجاهدين يك نفر مسلمان واقعي وجود داشت كه مي خواست تفكر اسلامي بكند و آقاي طالقاني را به عنوان يك روحاني انقلابي قبول داشت، بايد همان جا تغيير موضع بدهد. مرحوم طالقاني به خدمت امام رفت و زانو زد و گفت كه من هر وقت مأيوس مي شوم از حركت اين انقلاب، به خدمت امام مي آيم و دوباره نيرو مي گيرم. اين كسي بود كه شما او را پدر مي دانستيد... مگر شما (سازمان منافقين) گفتيد كه نه آقاي طالقاني! ما در تسليم شدن شما در مقابل رهبر انقلاب سهيم نيستيم، وقتي كه خواستي با امام بجنگي ما را خبر كن؟!... واقعا يك مجاهد نيست از خودش بپرسد كه سازمان مجاهدين خلق! دشمن خلق را تو چه كسي تشخيص دادي؟ آيا در اين دو سال و نيم شد كه يك آمريكايي را بكشي؟ و بگوييد ما ضدآمريكايي هستيم؟ آيا شد كه يك ساواكي را بكشي؟ آيا شد كه يك سرمايه دار صهيونيست استثمارگري را بكشي و بيايي و بگويي كه انقلابي هستي؟ اما بهشتي را كشتي!... امروز فرانسه و آمريكا و آلمان مشتاقند كه اين انقلاب شكست بخورد. كاري هم به رجايي و بهشتي و خامنه اي ]اشاره به ترورهاي 6و7 تير 1360[ ندارند. آنها با انقلاب كار دارند... شما مي توانيد بگوييد كشتن خامنه اي براي شما لازم تر از كشتن يك آمريكايي يا يك ساواكي يا يك اسرائيلي بوده؟ حقيقت اين است كه آن خلق قهرماني كه شما بالاي اعلاميه هايتان مي نويسيد، چيزي جز سازمان مجاهدين نيست...».
مگر رجايي نمي توانست با طيف هاي گونه گون نفاق كه در دولت ريشه دوانده بودند و صاحب روزنامه و حزب و تريبون بودند مثل بني صدر معامله و مدارا كند و آن پيكر 50-60كيلويي را چند صباحي بيشتر تيمار كند. او با كه معامله كرد و امروز كه مي نگريم، چه كسي سود كرد و چه كسي خسران دنيا و آخرت را به جان خريد؟
امروز هم، داستان همان است كه بود؛ كه قصه نفاق يكي بيش نيست. امروز هم منافقين در يك دست چماق ترور شخصيت را بر فراز روزنامه ها و احزاب خود مي چرخانند و رجال را مي ترسانند و با دست ديگر در باغ سبز همراهي و تعامل و تعاطي! نشان مي دهند، يعني كه تبليغات چي مي خواهيد، ما هستيم. اما كدام رجل سياسي دوره ديده اي است كه تيره و تبار آنان را نشناسد و روزگاري- دور يا نزديك- تركه همان جماعت را بر شانه خويش حس نكرده باشد. راستي ميان چنين حامياني كه آشكارا براي نااميد ساختن مردم، تحريم انتخابات و كاهش مشاركت ملي مي نويسند با گروهك هايي چون فدائيان خلق و كومله و حزب دموكرات و سازمان منافقين چه تفاوت كه از خارج مرزها آشكارا دعوت به تحريم انتخابات كرده اند؛ الا اينكه اين داخلي ها رياكارتر و منافق ترند و به رسم سوفسطائيان يونان باستان كه پول مي گرفتند و ثابت مي كردند الان روز است و پول دوچندان مي گرفتند و همان زمان با سفسطه ثابت مي كردند كه شب است، يك روز از فلان چهره سياسي چهره اي سياه و رعب انگيز مي سازند و فرداي همان روز چهره قديسي فرشته صفت را به تصوير مي كشند كه الا و لابد ضرورت امروز جامعه است. ما را با تروريست هاي سياسي و فرهنگي چه مفاهمه و معامله؟ آيا امروز نمي توان سازمان مجاهدين ها و خلقي ها و دموكرات هاي كذايي را سراغ گرفت؟ تقوا و غيرت امثال طالقاني را كه مي توان تجديد كرد.
و پايان سخن اينكه منافقين اول انقلاب از جوانان معصوم و بي خبر، «ميليشيا» مي ساختند تا در درگيري ها تلفات بدهند و بشود بر سر هستي بر باد رفته آنها شيون و ماتم ترتيب داد. چرا راه دوري برويم. مگر آن كاريكاتوريست جوان كه براي روزنامه هاي زنجيره اي كار مي كرد و اينك در خارج به سر مي برد در تاريخ 7ارديبهشت 82 در گفت وگو با سايت گويا ضمن نام بردن از برخي اداره كنندگان روزنامه هاي مذكور تصريح نكرد «اينها بزرگترين مقصران برخورد با ما بودند. آقاي... فكر مي كرد جامعه ما يك آزمايشگاه است و نظريه هايي مثل فشار از پايين، چانه زني در بالا، اسباب بازي امثال اوست. من دلم مي سوزد كه در اين چند سال، از ما روزنامه نگاران سوء استفاده شد و در حالي كه بچه هاي مطبوعاتي براي جريان اصلاحات ضررهاي هنگفتي متحمل شدند، مدعيان اصلي ماجرا از آسيب ها دور ماندند.»
آيا بايد سال هايي را از نو تجربه كنيم تا بعد بگوييم كه از فلان اردوگاه حامي خود، صداي دشمن مي شنويم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤ - جواد مالداران