سیاست دینی
على عليه السلام و حقوق بشر

 يكى از مباحث مهم امروز جهان، حقوق بشر است. هر چند طرح مباحث حقوق بشر به شكل امروزين آن سابقه تاريخى چندانى ندارد، بايد اعتراف كرد كه طى قرن اخير مطالب و مباحث آن رشد بسيار فزاينده داشته است. آنچه اكنون پيش روى شما است، نگاهى به اصول و مبانى و اهم مسائل حقوق بشر از ديدگاه امام علىعليه السلام است. بايد اذعان كنيم كه طرح بحث حقوق بشر از ديدگاه علىعليه السلام شايد بهترين شيوه در دستيابى به اين حوزه حقوق است، زيرا علىعليه السلام به اعتراف همگان به عنوان بهترين شخص آگاه به اسلام بعد از پيغمبر است، از طرف ديگر وى مدتى اگرچه كوتاه به عنوان حاكم جامعه اسلامى زمامدارى دولت اسلامى را عهده‌دار بوده و بيش از ساير دوره‌ها زمامدارى آن حضرت با تنوع نژادها، زبان‌ها، رنگ‌ها، اديان، و سرزمين‌هاى مختلف روبرو شده است.

كشورهاى غربى از تجاربى كه طى تاريخ غامض و پيچيده خود بر اساس دوستى و دشمني‌هاى بين خودشان به خصوص در قرن هيجدهم، بدين نتيجه رسيدند كه زندگى مسالمت آميز انسان‌ها وقتى امكان‌پذير است كه انسان به عنوان انسان يعنى خالى و فارغ از تمام ويژگي‌ها مانند دين، سياست، نسب، حسب، نژاد، رنگِ پوست، جنسيت (مرد و زن)، جاه و مقام، مال و ثروت و قدرت، بارى بدون هرگونه اعتبارى فقط به حكم اين كه انسان است مطرح گردد، يعنى؛ انسان من حيث هو انسان، نه به عنوان مسلمان و نه به عنوان مسيحى و نه به عنوان يهود و نه به عنوان دهرى، نه سياه و سفيد، و غنى و فقير و عالم و جاهل، حاكم و محكوم و غيره.

از طرف ديگر گروه‌هاى سياسى و عقيدتى و كلامى نيز حوزه حكومتى دولت اسلامى مطرح است. قبل از شيوه حكومتى على عليه السلام تاريخ اسلام تجربه‌هاى تلخ و شيرين ديگر هم داشته است. همه اينها باعث مى‌شود كه درك مطالب و مباحث حقوق بشر از ديدگاه على عليه السلام بسيار مهم و ملموس باشد. البته تحليل حقوقى بيانات و كردار آن حضرت بسيار مشكل است. زيرا آن امام نه يك حقوقدان صرف و نه يك معلم اخلاق و عرفان تنها و نه يك مربى تربيت صرف است، بلكه او عالم به وحى و عالم غيرمادى، انسان شناسى به تمام معنى، مفسر قرآن، بيان كننده نظام حقوقى اسلامى، حاكم و فرمانروا و داراى ده‌ها صفات و عناوين ديگر است. و همين امور است كه كار تحليل را مشكل مى‌سازد و تفكيك قواعد را دشوار. با اين حال اين مقاله نگاهى حقوقى پيرامون حقوق بشر از ديدگاه آن حضرت دارد.

 پيدايش اصطلاح «حقوق بشر» در غرب

كلمه «حقوق بشر» به معنى اصطلاحى آن، حتى در سنت انديشه و حقوق غرب هم سابقه تاريخى كهنه‌اى ندارد. اگر ما مثلاً كتب بزرگ‌ترين فيلسوف عصر روشنگرايى (قرن ۱۸) يعنى كانت را كه بيش از هر فيلسوف ديگرى انسان و كرامت او را ملاك و مبدأ فلسفه عملى خود قرار مى‌دهد، در جست و جوى اين اصطلاح بررسى كنيم، اثرى از كلمه «حقوق بشر» در آنها نمى‌يابيم.

كرامت، صفت و حتى خصلتى است كه جدا از تمام حيثيات و اعتبارات ديگر، به طور اولى فرد فرد انسان‌ها را در برمى‌گيرد، اين يك قدم، يعنى كرامت انسانى را به عنوان «اصل اوليه» نه «حق» جز و ماهيت انسان پذيرفته است.

در واقع اين اصطلاح در متن يك نهضت اجتماعى و سياسى در فرانسه به وجود آمده و از اين رو پيوسته تا به امروز پيوند ناگسستنى خود را با اصل مضمون و محتواى سياسى خويش حفظ نموده است و بدون آن قابل تصور نيست. بنابراين كلمه و اصطلاح «حقوق بشر» عملاً  و رأساً متوجه آن گروه از قدرتمندانى است كه در قلمرو سيادت خويش، صاحبان نظر و عقيده مخالف را تحت فشار و تعقيب قرار مى‌دهند. بر اين اساس، رؤوس حقوقى كه در تحت پديده «حقوق بشر» گردآورى شده عبارتند از:

حق حيات، آزادى، حق برابرى، حق عدالت، حق دادخواهى عادلانه، حق حفظ در مقابل سوء استفاده از قدرت، حق حفاظت در مقابل شكنجه، حق حفاظت شرافت و خوشنامى، حق پناهندگى، حقوق اقليت‌ها، حق شركت در حيات اجتماعى، حق آزادى فكر، ايمان و سخن، حق آزادى دين، حق تجمع و اعلان، حقوق اقتصادى، حق حفظ مال، حق وظيفه كار، حق فرد بر اشتراك در امور ضرورى مادى و معنوى، حق بر تشكيل خانواده، حقوق زن، حق تعليم و تربيت، حق حفظ حيات فردى شخص، حق انتخاب آزاد محل زيست. بديهى است كه اصل مسلم و اولين شرط ايفاى اين حقوق، عدم تناقض با حق ديگر انسان‌ها و عدم شكستن حق بشرى افراد ديگر مى‌باشد.

در اسلام آن گونه كه قرآن سخن مى‌گويد: «خدا» در مركز جهان‌بينى قرار گرفته است. انسان، يعنى انسان به معنى واقعى كسى است كه حيات و فكر و عمل خود را بر خلوص و اخلاص در راه خداى يگانه، بسازد و بدان صورت بخشد. بر اين اساس منبع كرامت انسانى توجه خالصانه وى به سوى خدا و تقواى بى شايبه اين انسان در مقابل حق است. همچنان كه «انَّ اكرمَكُم عِندَالله اتقيكُم» بدان اشاره دارد.

اگر ما اين حقوق را به صورت نظام منطقى درونى آنها دسته بندى كنيم، عبارت خواهند بود از:

 1- حقوق آزادى فردى كه عبارتند از: حق حفظ و دفاع هم در مقابل انسان‌هاى همزيست و هم در مقابل دولت و حكومت، حق حيات و سلامت جسمى، حق آزادى عقيده دينى و اخلاقى و حق مالكيت شخصى؛  

2- حق آزادى سياسى كه عبارتند از: حق اشتراك در امور سياسى و اجتماعى؛ مثل آزادى مطبوعات، آزادى علوم، آزادى تحقيق و تعليم، آزادى تجمع و تشكيل جمعيت‌ها؛

3- حقوق اوليه اجتماعى مثل حق كار، امنيت اجتماعى، شكوفايى فرهنگى و اجتماعى و امثالهم.

از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «مردم همه آزادند مگر كسى كه عليه خود به عبد بودن اقرار كند.» 

اما آنچه مربوط به جهان اسلامى مى‌شود اين است كه در «كنفرانس بين المللى دانشمندان اسلامى» در سپتامبر ۱۹۸۱ برابر با شهريور۱۳۶۰ بدين نتيجه رسيدند كه اسلام از همان آغاز بالغ بر بيست حق از اين «حقوق بشرى» را روشن و آگاهانه ياد نموده است. مثل حق حيات، حق حفاظت در مقابل تهاجم و اذيت و آزار، حق پناهندگى، حقوق اقليت‌ها، آزادى ايمان، حق امنيت اجتماعى، حق كار و شغل، حق تعليم و تربيت و حق همه گونه شكوفايى معنوى.

شرح لفظ  «حقوق بشر»

اصطلاح «حقوق بشر» اين سؤال را مطرح مى‌كند كه چرا و به چه معنايى «انسان» نقطه ثقل مركزى اين اصطلاح را تشكيل مى‌دهد. در پاسخ بدون اين كه بتوان در اينجا دلايل تاريخى و اجتماعى آن را ذكر نمود، كافى است بدان اشاره شود كه دنياى غرب، به بيان روشن‌تر كشورهاى غربى از تجاربى كه طى تاريخ غامض و پيچيده خود بر اساس دوستى و دشمني‌هاى بين خودشان به خصوص در قرن هيجدهم، بدين نتيجه رسيدند كه زندگى مسالمت آميز انسان‌ها وقتى امكان‌پذير است كه انسان به عنوان انسان يعنى خالى و فارغ از تمام ويژگي‌ها مانند دين، سياست، نسب، حسب، نژاد، رنگِ پوست، جنسيت (مرد و زن)، جاه و مقام، مال و ثروت و قدرت، بارى بدون هرگونه اعتبارى فقط به حكم اين كه انسان است مطرح گردد، يعنى؛ انسان من حيث هو انسان، نه به عنوان مسلمان و نه به عنوان مسيحى و نه به عنوان يهود و نه به عنوان دهرى، نه سياه و سفيد، و غنى و فقير و عالم و جاهل، حاكم و محكوم و غيره.

همين كه در پديده حقوق بشر انسان بدين معنا مطرح شد، خواه ناخواه حق و حقوق او نيز معنى ديگرى پيدا مى‌كند. حق در اينجا، طبيعى‌ترين و ابتدايى‌ترين ادعايى خواهد بود كه بالبداهه در وجود و ماهيت هر فرد انسانى مستقر بوده نه كسى به او داده و نه كسى مى‌تواند از او بگيرد. اين حق بر كسى نيست، حق بر «چيز» است. حق بر حيات است، حق بر آزادى است، حق بر برابرى است و غيره، به خلاف مثلاً حق فرزند بر والدين و حق اينها بر فرزند و حق زن بر شوهر و بالعكس كه حق بر شخصى و فردى است كه بالمال براى آن شخص و فرد وظيفه ايجاد مى‌كند. حال سؤالى كه مطرح مى‌شود اين است كه مشروعيت وظايف دينى و حقوق مترتب بر آن از سرچشمه «وحى» و يا مرجع قانونگذارى ويژه ديگرى ناشى مى‌شوند. ولى در قياس با آن، مشروعيت حقوق، در پديده «حقوق بشر» از كجاست؟ يعنى مشروعيتى كه بتواند ضمانت اجرايى آن را تأمين كند و بر آن كيفر و پاداشى مترتب سازد. اين مشروعيت بر اين قيود بايد منطبق باشد، اين مشروعيت از چه منبع و مرجعى ناشى مى‌گردد؟

على عليه السلام با اعمال و رفتار خود مردم را به آن توجه داده و دست به فرهنگ سازى مىزند. وقتى از جنگ صفين به كوفه بازمى‌گشت، به شباميان كه تيره‌اى از قبيله هَمدان بودند برخورد كرد حرب بن شُرَحبيل شبامى كه از بزرگان مردم خود بود پياده به راه افتاد؛ در حالى كه امام سواره بود، امام فرمود: «بازگرد كه پياده رفتن چون تويى با چون من موجب فريفته شدن والى است و خوارى مؤمن.»

براى اثبات اين امر، پايه گذاران پديده «حقوق بشر» نه مى‌خواستند و نه مى‌توانستند به اين يا آن دين و يا مرجع ديگرى استناد كنند. وگرنه مسأله انسان من حيث هو انسان نمى‌شد. آنان مى‌بايستى مشروعيت و ضمانت اجرايى اين حقوق را در خود انسان و لوازم ماهوى او، به ترتيب منطقى ذيل كه پايه‌هايش در فلسفه دوران روشنگرايى ريخته شده بود، بيابند مهمترين آنان بديهى‌ترين پديدهِ لازمه انسانيت انسان را «كرامت» انسان يافتند كه بدون استناد به هر گونه منبع و مرجع مى‌تواند به عنوان اساسى‌ترين اصل بديهى، مورد اتفاق تمام انسان‌ها در هر زمان و مكانى باشد. همچنان كه تمام اديان هم به آن اذعان دارند. كرامت، صفت و حتى خصلتى است كه جدا از تمام حيثيات و اعتبارات ديگر، به طور اولى فرد فرد انسان‌ها را در برمى‌گيرد، اين يك قدم، يعنى كرامت انسانى را به عنوان «اصل اوليه» نه «حق» جز و ماهيت انسان پذيرفته است.

قدم دومى كه بتواند به اين امر فردى (چون كرامت، كرامت فردى است) - نيروى عام الاعتبارى ببخشد ضرورى مى‌بود. اين وظيفه را پديده «برابرى» انجام داد. برابرى مورد اتفاق تمام انسان‌ها در اين كرامت بود كه توانست و مى‌تواند تمام انسان‌ها را به ضرورت حفظ حقوق ماهوى آنان قانع كند و پابند ساخته و حق بازخواست حق شكنان را در سطح انسانيت به اثبات برساند. تنها قبول اين معناى عام نيست بلكه مسأله اجرا و ضمانت اجراى او در پى هر كسى كه حق را شكست بايد به يك نحوى در سطح انسانيت بازخواست بشود. مسأله‌اى براي ضمانت اجراى آن كه نسبت به كرامت و برابرى جنبه فاعلى (Active) اين استدلال را تأمين كند باقى مى‌ماند. يعنى كرامت و برابرى يك چيزى است كه در انسان‌هاست، و جنبه عدالت، جنبه اجرايى است كه از بالا و از جنبه ديگرى بايد صورت بگيرد. تنها پديده عدالت به عنوان پديده مورد اتفاق تمام انسان‌ها بوده و هست كه در خطاب عام خود به صاحبان قدرت و بلكه به تمام انسان‌ها و افرادى كه به هر نحوى ولو به قدر اندكى بر انسان ديگر قدرت و حق فرماندهى دارد، متوجه مى‌باشد.

اين بود بيان فلسفه پيدايش حقوق بشر، چگونگى محتواى آن و چگونگى ضمانت اجراى آن. اما در اسلام آن گونه كه قرآن سخن مى‌گويد: «خدا» در مركز جهان‌بينى قرار گرفته است. انسان، يعنى انسان به معنى واقعى كسى است كه حيات و فكر و عمل خود را بر خلوص و اخلاص در راه خداى يگانه، بسازد و بدان صورت بخشد. بر اين اساس منبع كرامت انسانى توجه خالصانه وى به سوى خدا و تقواى بى شايبه اين انسان در مقابل حق است.

همچنان كه «انَّ اكرمَكُم عِندَالله اتقيكُم» بدان اشاره دارد. ولى تصوير انسان در جهان‌بينى غرب درست برعكس است: فكر و انديشه غرب به «انسان» مركزيت اصلى و اساسى مى‌بخشد. اعتقاد به اين كه «انسان ميزان سنجش تمام اشياست» اصلى است فلسفى كه به زمان ماقبل سقراط  برمى‌گردد. اساطير يونانيان و بعد از آن تمام مكاتب فلسفه آنان، از مبدأ اين اصل حركت مى‌كنند. خدايان يونان و عالم و حوادث آن، مثبت و منفى، دور محور انسان و خواسته‌هاى او دور مى‌زند. رفته رفته اين اعتقاد در سنت مسيحى اروپايى، يعنى مسيحيتى كه از كسانى ناشى شد كه ابتدا يهودى نبودند بلكه به اديان ديگرى اعتقاد داشتند. در هر حال جايگزين «خدا محورى»، انسان محورى اصل شد و خدا بدين معنا در خدمت انسان و نيازهاى او گرفته شد.

تصور گناه به صورت يك امر ماهوى انسان و اعتقاد به ضرورت نجات از اين گناه منجر به يك مكانيسم تئولوژيك مى‌گردد كه ضرورت قربانى شدن خداى انسان شده در قالب حضرت مسيح را ايجاب مى‌كند. قربانى شدن حضرت مسيح براى نجات بشر از گناه در واقع امرى است در خدمت انسان، انسانى كه محور شده بود بدون اين كه اين قربانى هيچ گونه سودى براى خدا و يا براى حضرت مسيح داشته باشد. با اين ترتيب «انسان محورى» يونانى غربى جاى «خدا محورى» اصل دين سامى را مى‌گيرد.

اما تصوير آن در اسلام از آغاز به گونه ديگر است. انسان با فطرتى رو به يگانگى خلق گشته است اين فطرت خدا محورى جزو اصلى هستى وى را تشكيل مى‌دهد. به عبارت ديگر از بين دو نوع انديشه «خدا محورى» و يا «انسان محورى» در غرب غلبه با «انسان محورى» و در اسلام غلبه با «خدامحورى» است. شايد در اسلام فقط خدامحورى است نه اين كه غلبه با خدامحورى، و در غرب هم عكس همين بيان. البته روشن است كه اگر خدامحورى باشد مصالح انسان نيز به طور كامل و دقيق‌تر رعايت خواهد شد.

بديهى است كه در طول تاريخ، كليسا به دفعات سعى نموده اطلاق «انسان محورى» را شكسته و آن را با قوانين و فرامين كليسايى محدود كند. ولى سرانجام نيروى انسان محورى، انسان غربى را از آن قيود و محدوديت‌ها رهانيد. اثر و نتيجه «خدا محورى» در اديان سامى، - به خصوص در اسلام - «و انسان محورى» در فرهنگ غرب نسبت به حقوق بشر اين است: حقوق بشر استنباط و استخراج شده از اديان، آن حقوق را در چهارچوب اراده و فرمان الهى مى‌بيند و ناگزير نمى‌تواند از تمام اعتبارات و حيثيات صرف نظر كند. وقتى كه از حقوق بشر در اسلام صحبت مى‌شود آن بشر مطلق نمى‌تواند باشد، بشرى است كه در ارتباط با خدا قرار گرفته است. در حالى كه حقوق بشر كه تسليم هيچ محدوديتى نمى‌شود تا بتواند اطلاق خود را حفظ كند.

مبانى حقوق بشر

الف - اصل كرامت انسانى

مهم‌ترين اصل و پايه حقوق بشر، «كرامت انسانى» است. قرآن كريم با عبارت «لَقَد كَرَّمنَا بَنِى آدَمَ» همانا فرزندان آدم را كرامت بخشيديم.(اسرأ ­_  ۷۰) به اين حقيقت اشاره مى‌كند. على عليه السلام در خطبه‌اى با شرح خلقت آدم عليه‌السلام مى‌فرمايد: « پس، از فرشتگان خواست تا آنچه در عهده دارند ادا كنند و عهدى را كه پذيرفته‌اند وفا كنند. سجده او را از بُن دندان بپذيرند، خود را خوار و او را بزرگ گيرند» و فرمودند: «آدم را سجده كنيد اى فرشتگان! فرشتگان به سجده افتادند جز شيطان»، «كه ديده معرفتش از رشك تيره شده و بدبختى بر او چيره، خلقت آتش را ارجمند شمرد و بزرگ مقدار و آفريده از خاك را پست و خوار.» منشأ اين كرامت همان دميدن روح خدايى در آدم است. على عليه‌السلام در همين خطبه طى شرح مراحل خلقت انسان بدان اشاره كرده فرمود: « پس، از دم خود در آن دميد تا به صورت انسانى گرديد، خداوند ذهن‌ها، كه آن ذهن‌ها را به كار گيرد، و انديشه‌اى كه تصرف او را بپذيرد.»

اين كرامت نظرى پايه بزرگوارى‌هاى عملى قرار مى‌گيرد و اصول حقوقى و اخلاقى بسيارى بر اساس آن تنظيم مى‌گردد. بر اساس اصل كرامت است، كه اصل آزادى و عدم بردگى انسان اعلام شده است. نمونه آن ماده ۴ اعلاميه جهانى حقوق بشر است كه بيان مى‌دارد: «هيچ كس را نمىتوان به بندگى گرفت. بندگى و سوداگرى بنده در هر شكل كه باشد ممنوع است.» على عليه السلام در يك بيان زيبا مى‌فرمايد: اى مردم آدم نه عبد و نه كنيز زايد، و مردم همه آزادند.» در روايت ديگرى از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «مردم همه آزادند مگر كسى كه عليه خود به عبد بودن اقرار كند.»  

با اين حال، از آنجا كه قبل از اسلام نظام برده‌دارى حاكم بود، حكومت اسلامى با وضع مقررات فراوان فقهى و تشويق برده‌داران و ساير مردم به آزادى بردگان، تشويق كرد. مثلاً در سراسر فقه به كفارات برخورد مى‌كنيم كه براى بسيارى از تخلفات مقرر شده است و در اين ميان يكى از مصاديق آنها آزادى بردگان است. علىعليه السلام در اجراى اين حكم اسلام تلاش فراوان كرد.

در روايتى آمده است على عليه السلام هزار بنده را آزاد كرد. اين آزادى تنها مربوط به بردگان مسلمان نبود بلكه شامل، اقليت‌هاى دينى نيز مى‌شد. در خبرى آمده است اميرالمؤمنين عليه السلام بنده نصرانى را خريدارى و آزاد كرد.

با اين حال در آزادسازى بردگان مصالح دنيوى آنان در نظر گرفته مى‌شد بدين جهت آن حضرت از آزادسازى نابينايان و افراد زمين گير نهى كرد. تا اين گونه افراد پس از آزادى، دچار مشكلات اجتماعى نشوند. اين ممنوعيت نوعى تأمين اجتماعى براى افراد ناتوان و زمين گير محسوب مى‌شود.

در حكمرانى نيز على عليه السلام به اصل كرامت توجه داشته و كارگزاران خود را به رعايت آن تذكر داده است. مثلاً  در فرمان حكومتى خويش به مالك اشتر مى‌فرمايد: «و مهربانى بر رعيت و دوستى ورزيدن با آنان و مهربانى كردن با همگان را براى دل خود پوششى گردان، و مباش همچون جانورى شكارى كه خوردنشان را غنيمت شمارى! چه رعيت دو دسته‌اند: دسته‌اى برادر دينى تواند، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند. گناهى از ايشان سر مىزند، يا علت‌هايى بر آنان عارض مى‌شود، يا خواسته و ناخواسته خطايى بر دستشان مى‌رود، به خطاشان منگر، و از گناهشان درگذر.»

هر چند اين سخن در ظاهر يك دستور اخلاقى است، اما مى‌تواند مبناى حقوقى در مناسبات سياسى مردم و دولت قرار گيرد. توجه به كرامت انسان فقط  در قالب قواعد خشك حقوقى جلوه‌گر نيست، بلكه على عليه السلام با اعمال و رفتار خود مردم را به آن توجه داده و دست به فرهنگ سازى مىزند. وقتى از جنگ صفين به كوفه بازمى‌گشت، به شباميان كه تيره‌اى از قبيله هَمدان بودند برخورد كرد حرب بن شُرَحبيل شبامى كه از بزرگان مردم خود بود پياده به راه افتاد؛ در حالى كه امام سواره بود، امام فرمود: «بازگرد كه پياده رفتن چون تويى با چون من موجب فريفته شدن والى است و خوارى مؤمن.»

دهقانان شهر انبار هنگام رفتن ايشان به شام پياده شدند و پيشاپيش دويدند فرمود: « اين چه كار بود كه كرديد؟ گفتند: عادتى است كه داريم و بدان اميران خود را بزرگ مى‌شماريم، وى با جملات زير آنان را از اين كردار منع فرمود: به خدا كه اميران شما از اين كار سودى نبردند و شما در دنيايتان خود را بدان به رنج مىافكنيد و در آخرتتان بدبخت مىگرديد. و چه زيانبار است رنجى كه كيفر در پى آن است، و چه سودمند است آسايشى كه با آن، از آتش امان است.»

على عليه السلام اجازه نمى‌دهد كه به بزرگوارى انسان لطمه وارد شود هر چند در برابر حاكمى چون على عليه‌السلام باشد. افزون آن كه على عليه السلام نه تنها رعايت كرامت انسان را در حال حياتش لازم مى‌ديد بلكه سفارش مىنمود تا بعد از مرگ انسان نيز احترامش بايد حفظ شود حتى اگر دشمن باشد. اوج توجه آن حضرت در وصيتنامه ايشان در مورد قاتل خويش است. على عليه السلام در وصيت خود پيرامون ابن ملجم فرمود: «دست و پا و ديگر اندام او را مَبُريد كه من از رسول خدا شنيدم مى‌فرمود: بپرهيزيد از بريدن اندام مرده هر چند سگ ديوانه باشد.»

از طرف ديگر على عليه السلام جهت رعايت اصل كرامت آسيب شناسى مىكند. از مهم‌ترين مواردى كه اصل كرامت انسان مورد خدشه قرار مىگيرد، كبرورزى حاكمان است. بدين خاطر على عليه السلام تذكارهاى مهم نسبت به كبر و به خصوص به كبر حاكمان مىدهد.

«اگر خدا اجازه كبر ورزيدن را به يكى از بندگانش مىداد، به يقين چنين اجازه‌اى را به پيامبرانش مىداد، ليكن خداى سبحان بزرگى فروختن را بر آنان ناپسند ديد و فروتنى شان را پسنديد.»

همچنين خطبه قاصعه اوج كلام حضرت على عليه السلام در نكوهش كبر و خود بزرگ بينى است.

ب - اصل «خداجو» بودن انسان

انسان اصالتاً خدا را مىطلبد، زيرا او را با چشم دل، نه با چشم صورت مىبيند. اين خداخواهى ناآگاهانه نيست، همانگونه كه جبرى نيز نمىباشد. نبايد چنين پنداشت كه انسان گمشده‌اى ناآشنا دارد و در پى آن است. بلكه خدايى را مىطلبد كه به او آشنايى دارد و شيفته‌اش گشته است. و از طرف ديگر خداوند هم به بنده‌اش توجه دارد و او را مورد رحمت خويش قرار مى‌دهد. على عليه السلام به اين ارتباط  دو سويه انسان و خدا اشاره مى‌كند و مى‌فرمايد: خدايا! تو به دوستانت از همه بىپژمان‌ترى، و براى آنان كه به تو توكل كنند از هر كسى كاردان‌تر، بر نهانىهاشان بينايى و به درون‌هايشان آگاه و بر مقدار بينش آنان دانا. رازهاشان نزد تو آشكار است و دل‌هاشان در حسرت ديدار تو داغدار. اگر غربتشان به وحشت دراندازد، ياد تو آنان را آرام سازد.

«ذِعلِب يمانى از حضرتش سؤال كرد آيا پروردگار خود را مى‌بينى؟ در جواب فرمود: آيا چيزى را كه نبينم مى‌پرستم؟ گفت: چگونه او را مى‌بينى؟ فرمود: ديده‌ها او را آشكارا نتواند ديد، اما دل‌هاى با ايمان به او خواهد رسيد. به همه چيز نزديك است نه بدان پيوسته، و از آنها دور است نه جدا و گسسته.»

در قسمتى از همين كلام مىفرمايد:« تَعنُو الوجوه لعظمته و تَجِبُ القلوبُ مِن مَخافَتِه»؛ سرها برابر بزرگى او فرو افتاده و خوار است و دل‌ها از بيم او بىقرار است. اين اشتياق دل به سوى خدا در بيان ديگرى از آن حضرت بيان شده است. «و تَوَلَّهتِ القلوبُ اليه لِتَجرى فى كيفية صفاته»؛ و دل‌هاي خود را در راه شناخت صفات او سرگشته و شيدا گرداند.

بدين ترتيب انسان در ديدگاه على عليه السلام موجودى بىهدف و سرگردان و حيران نيست بلكه شيفته و شيداى رسيدن به خدا است. بدين لحاظ، هر گونه ترتيب و تنظيم حقوقى براى بشر بايد با اين روح خداجويى وى سازگارى كامل داشته باشد. آن دسته از تعاليم حقوقى كه براى انسان استقلال وجودى فرض مىكنند يا اين كه او را به موجودى جز خدا وابسته مىدانند، از منبع حق سرچشمه نمىگيرند. البته كسانى كه اين منبع را نپذيرفته‌اند، غالباً گرفتار خطاى تطبيق‌اند، وگرنه همه افراد مى‌دانند كه انسان يك موجود وابسته است.

 ج - اصل جاودانه بودن انسان

از ديگر منابع مهم حقوق بشر در اسلام اين است كه انسان هرگز به نابودى و نيستى منتهى نمى‌شود. على عليه‌السلام در وصيت به امام حسن عليه السلام به همين اصل اشاره فرمود، مى‌گويد: «بدان تو براى آن جهان آفريده شده‌اى نه براى اين جهان، و براى نيستى نه براى زندگى جاودان، و براى مردن نه زنده بودن، و بدان! تو در منزلى هستى كه از آن رخت خواهى بست، و خانه‌اى كه بيش از روزى چند در آن نتوانى نشست و در راهى هستى كه پايانش آخرت است.»

در همين وصيت نامه، امام على عليه السلام به داستان كسانى اشاره مىكند كه پى به اين حقيقت بردند و آنان را چون مسافرانى توصيف مىكند كه در منزلى ناسازوار از آب و آبادانى به كنار مسكن گزيده و آهنگ جايى كنند كه پر نعمت و دلخواه و گوشه‌اى پر آب و گياه است. پس رنج راه را بر خود هموار كنند و بر جدايى از دوست و سختى سفر و ناگوارى خوراك دل نهند كه به خانه فراخ خود رسند و در منزل آسايش خويش بيارامند.

البته آنان كه به اين حقيقت نرسند فقط در تطبيق اشتباه مى‌كنند و فكر مىكنند دنيا جاى ماندن است. لذا على عليه‌السلام از آنان تعبير به «مَن اغترَّ بها» كسانى كه به دنيا فريفته گرديدند، مىكند. بدين ترتيب على عليه السلام سفارش مى‌كند كه اصل آخرت گرايى حاكم بر دنيا شود و در وصيت به فرزندش مىفرمايد: «پس در نيكو ساختنِ اقامتگاه خويش بكوش، و آخرتت را به دنيا مفروش.»  

ترسيم حقوق بشر بايد به اين اصل ركين توجه شود و هر حقوقى براى بشر بايد در راستاى سعادت ابدى وى باشد.

دكتر محقق داماد

 منبع:

روزنامه ايران / 2/8/84

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥ - جواد مالداران


معادله حيدري

«كجايند برگزيدگان و نيكان و آزادگان و جوانمردان شما؟... فساد آشكار شد اما كسي كه آن را زشت شمارد و تغييرش دهد و ناپسند داند و براند، نيست. آيا اين چنين مي خواهيد در سايه سار قدس الهي مجاور شويد و از دوستان ارجمند او باشيد؟ هرگز! با خدا و بهشت او خدعه نتوان كرد. به رضوان خدا جز به طاعت او نمي توان رسيد.»
نهج البلاغه، خطبه 129
اين روزها كه موشك هاي «خيبر» حزب الله رعدآسا بر سر صهيونيست ها فرود مي آيد و امنيت متجاوزان خونريزي را كه قريب 60سال به عافيت زيسته و زندگي را به كام ملت هاي مسلمان منطقه زهر كرده اند به هم مي زند، بي اختيار به ياد خيبرشكني صاحب ذوالفقار، حيد كرار مي افتيم كه قلعه هاي يهوديان متكبر را به اذن الهي فتح كرد. اين بار فرزندان علي عليه السلام هستند كه جام ترس را جرعه جرعه به كام دشمنان جان دوست خدا مي چشانند. ترديد نداريم كه جبهه، همان جبهه است، به فرماندهي علي. و مگر امام در پايان جنگ جمل و در جواب يكي از ياران خويش كه عرض مي كرد «دوست داشتم برادرم فلان همراه ما در اين جنگ بود و مي ديد خدا چگونه تو را بر دشمنانت پيروز كرد»، نپرسيد «آيا دلش با ما و همراه بود» و مگر چون پاسخ شنيد كه «آري دل سپرده شماست»، نفرمود «پس او هم در اين معركه با ما بود و با ما در اين جنگ بودند. مردماني كه در صلب پدران و رحم مادران جاي دارند، روزگار آنها را به عرصه مي آورد و ايمان با آنها نيرومند و استوار مي شود». پس ترديد نداريم معركه لبنان، ادامه همان كارزار بزرگ علي است با دشمنان خدا.
آن روز خيبريان در قلعه هاي هفت گانه پناه گرفته بودند و سپاه اسلام به رغم محاصره قلعه ها توان آن را نداشت تا از اين سد بزرگ بگذرد و علي آن كار بزرگ را كرد. و امروز هم مجاهدان حزب الله لبنان كه به تاسي از اميرمؤمنان استوارتر از كوه بر جاي ايستاده و مطمئن به اينكه پيروزي از جانب خداست، جمجمه به خدا سپرده، هيبت و امنيت اسطوره اي رژيم صهيونيستي را درهم شكسته و ديوار حائلي براي وارثان خيبر باقي نگذاشته اند. آن روز كه سپاه اسلام زمينگير و مستأصل شده بود، علي ابن ابيطالب براي فتح قلعه هاي هفت گانه ناعم، كتيبه، نسطاه ، شق، وطيح و سلالم به مدد آمد و در قلعه اصلي را از جاي كند در حالي كه جنازه مرحب و برادرش حارث را به زير پا افكنده بود. علي همان بود كه پيامبر درباره اش فرمود «فردا اين پرچم را به دست كسي مي دهم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خداوند و پيامبرش نيز او را دوست دارند. خداوند اين دژهاي محكم را به دست او مي گشايد. او مردي است كه هرگز به دشمن پشت نكرده و از صحنه جنگ نمي گريزد». فردا كه شد پهلوان خيبريان پيش تاخت در حالي كه رجز مي خواند «در و ديوار خيبر گواهي مي دهد كه من مرحبم، قهرماني كارآزموده كه مثل روزگار، چيره است و پهلوانان نزد او، به خون خويش خضاب مي شوند». برخي گريختند اما علي خروشيد؛ كه سر به خدا سپرده بود. «أنا الذي سمّتني امّي حيدره. من همان كسي هستم كه مادرم نام مرا شير گذاشت، مرد دلاور و شير شرزه بيشه ها.» و مرحب كه با ذوالفقار علي افتاد، سپاه اسلام جان گرفت تا رسيد آن جا كه حضرت، در خيبر را كه ده ها تن نيز نمي توانستند آن را از جاي بركنند، از جاي كند و سپر خويش كرد. چگونه؟ اين كلام علي است و راز قدرت نمايي حزب الله كه به تصريح كلام خدا رستگار و پيروزند: «من هرگز آن در بزرگ را به قدرت بشري از جاي نكندم بلكه به قدرت الهي چنين كردم و با جاني كه به ديدار پروردگار خويش مطمئن است». از آن روز دژهاي مستحكم ديگر نتوانست حصن و پناه دشمنان ديرين خدا شود.
6 سال پيش، پس از آن كه حزب الله، اشغالگران صهيونيست را تاراند و از جنوب لبنان فراري داد، از سيدحسن نصرالله پرسيده بودند شما با كدام استراتژي پيروز شديد و او پاسخ داده بود «اگر به اجمال مي خواهيد، همان آيه قرآن است كه چه بسا گروه هاي كم شمار به اذن خدا بر گروه هاي پرشمار پيروز مي شوند اما اگر توضيح بيشتري مي خواهيد بايد بگويم كه ما به استناد قرآن، پاشنه آشيل رژيم قدرتمندي چون اسرائيل را پيدا كرديم و آن قدر ضربه زديم تا از پا درآمد. ما مي دانستيم كه آنها جان دوست و فراري از مرگند. پس با جهاد به سراغشان رفتيم و ايستاديم و ضربه زديم تا از پاي درآمدند». و اين ترجماني است از همان كلام بلند اميرمؤمنان در بحبوحه جنگ صفين كه با اشاره به جنگ هاي فراوان با كفار در كنار پيامبر فرمود «با آنها مي جنگيديم و اين، جز بر ايمان و تسليم ما نمي افزود و از جاده سختي ها عبور مي داد و در برابر ناگواري ها، بردباري مي داد و براي جهاد جديت مي بخشيد. گاه يكي از ما و گاه ديگري از دشمنان ما، مانند دو پهلوان مي جنگيدند و هركدام مي خواست كار ديگري را بسازد و جام مرگ را به او نوشاند. گاه ما بر دشمن پيروز مي شديم و زماني دشمن بر ما غلبه مي كرد. پس آنگاه كه خداوند صدق ما را ديد، خواري و نكبت را بر دشمنان نازل فرمود و نصرت و پيروزي را بر ما فرو فرستاد تا اينكه اسلام مستحكم شد و در سرزمين هاي پهناور قدم گذاشت. و به جانم سوگند اگر ما در جنگ مثل شما بوديم هرگز پايه دين استوار نمي ماند و شاخه ايمان سبز نمي شد.» (خطبه 56 نهج البلاغه)
آن روزگار كه علي با همه تلخي ها و كج روي ها و عافيت طلبي ها و خيانت ها، بردبارانه استقامت مي كرد و پرچم جهاد را بر فراز مي داشت، خيلي ها نمي توانستند بفهمند كه او چگونه محاسبه و برآوردي دارد و چگونه معادله اي بسته است. اما امروز كه نهال انقلاب اسلامي ريشه دوانده و در جاي جاي خاورميانه اسلامي از عراق تا لبنان و فلسطين و مصر در حال ميوه دادن است، مي توان دريافت كه ذره اي از آن مجاهدت ها ضايع نشده است. و امير مومنان يقين داشت كه هيچ صبر و جهاد و تلاشي در دستگاه مشيت و حاكميت الهي، بي اجر و پاداش و دور از چشم نمي ماند « صبرت و احتسبت حتي اتيك اليقين. شكيبايي كردي و مآل انديشانه با خدا حساب كردي- و به خدا واگذاشتي- تا يقين بر تو فرود آمد.» و اين ترجمان همان آيه سوره فتح است كه «خدا كسي است كه طمأنينه و آرامش را در قلب هاي مؤمنان نازل مي كند تا ايمان بر ايمان آنها بيفزايد و سپاهيان آسمان و زمين، از آن خداست.»
اين راز اقتدار و ماندگاري است. بر حسب ظاهر، مؤمنان خرق عادت مي كنند و خلاف موج به حركت درمي آيند و از معادلات و حساب هاي سرانگشتي مادي بي بهره اند كه مثلاً تن به تير و تيغ مي سپارند و رنج جهاد با صاحبان قدرت و هيبت را به جان مي خرند. اما حقيقت اين است كه ايمان، عمل را از جوهره سرشار مي كند و كم را بسيار مي سازد و بسيار را مي كاهد، چيزي مثل معجزه.
اگر روح خدا خميني و جانشين باكفايت او دولت هاي كارتر و ريگان و كلينتون و بوش را با همه تبخترها و زورگويي هايشان چنان تحقير كردند كه امروز در اروپا و آمريكا از كاخ سفيد به طعنه و تمسخر و تحقير ياد مي شود و اگر سيدحسن نصرالله- كه بوسه بر دست و بازوي جانشين حضرت روح الله مي زند و خود را سرباز او مي داند- اين روزها باد دماغ صهيونيست هاي متفرعن را خالي كرده و پوزه آنها را به خاك نزديك ساخته، اين همه جنب و جوش و حادثه نيست مگر از سرچشمه همان «صابر محتسب» كه ايمان و بردباري و استواري و جهاد خويش، اول ضربت را بر سر و پيكر جبهه شيطان نواخت؛ همو كه اوليا درباره اش فرموده اند «السلام عليك ايهاالنبأ العظيم... قمت بالامر حين فشلوا... سلام بر تو اي خبر بزرگ... براي تكليف برپا خاستي در حالي كه ديگران فشل شده بودند و گفتي آنگاه كه ديگران از گفتن بازمانده بودند و به نور خدا به راه افتادي زماني كه همه متوقف شده بودند... براي مؤمنان آنگاه كه عائله تو شدند، پدري مهربان شدي پس بارهاي سنگيني را كه ناتوان از بلند كردنش بودند، برداشتي. و آنچه را تباه كرده بودند، پاس داشتي و آنچه را سستي كرده بودند، نگاه داشتي... و برخاستي آن زمان كه ناليدند و صبر كردي آن گاه كه جزع و فزع كردند... هرگز نترسيدي. مانند كوهي بودي كه طوفان ها نتوانند آن را تكان دهند و رعد و برق نتواند كه از جاي كند.»
با خدا معامله كردن، سخت است و آسان. نصر و فتح و رضوان خدا، مختص مؤمنان و مجاهدان است و اين چنين است كه انّ حزب الله هم الغالبون و انّ حزب الله هم المفلحون. اما بشرطها و شروطها. به تعبير اميرمؤمنان بايد كه دشمن ظالم و ياور مظلوم بود، بايد مجاهد بود اگر كه در سر سوداي رضوان خداست. «ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه الله لخاصه اوليائه... همانا جهاد، دري است از درهاي بهشت كه خداوند آن را براي اولياي برگزيده خويش مي گشايد و آن لباس تقوا و سپر محكم خدا و زره استوار الهي است.» اگر كسي از مرگ و نابودي و تباهي و زيان مي گريزد بايد كه از مرگ به جان خويش زره بسازد تا جان لايق جانان و رضوان او شود. «آيا آزاده اي نيست كه اين خرده طعام مانده در كام (دنيا) را براي همان ها كه در خور آن هستند فرو گذارد؟ جان هاي شما را بهايي جز بهشت نيست، پس جز به همان نفروشيدش» (كلمه قصار 456، نهج البلاغه)
14قرن پس از روزگار علي، اينك دوباره روزگاري در خاورميانه اسلامي آمده و مرداني را به عرصه آورده كه چونان او بر مرگ چيره شده و جهان را خيره كرده اند، چندان كه ملك عبدالله اردني هم مجبور است بگويد «جهان عرب، رزمندگان حزب الله را به منزله يك قهرمان تلقي مي كند چرا كه آنان به مقابله با دشمنان اسرائيلي برخاسته اند... حتي اگر حزب الله نابود شود، حزب الله ديگري طي يكي دو سال اخير احتمالاً در اردن، سوريه، مصر و يا عراق ظهور خواهد كرد. اسرائيل بايد اين واقعيت را بفهمد.»
...ديگر چه بايد گفت جز اينكه خطاب به مقتداي خويش عرض كنيم «السلام علي سيف ذي الجلال و ساقي السلسبيل الزلال. السلام عليك ايها النبأ العظيم... السلام عليك يا ولي الله انت اول مظلوم و اول من غصب حقه. صبرت و احتسبت حتي اتيك اليقين.»
محمد ايماني

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥ - جواد مالداران